خرید بک لینک
دلش میخواست همیشه مهربان باشد.نه برای اینکه بگویند فلانی چه قدر خوب است، بیشتر برای این بود که «مهربان بودن» حس خوبی به او می داد.گاهی ، مهربانی ش را وظیفه حساب می کردن، اما باز مهربان بود...برای همه...حتی آدمهای نا سپاس...مدتی به این منوال گذشت..دچار افسردگی شد، به قرص و دارو پناه آورد..و عوارض بعد از آن، به سراغش آمدن...متوجه شد، همان آدم هایی که این قدر هوایشان را داشت، حاضر نشدن، در زمانی که نیاز به کمک داشت، همراهی اش کنند یا لااقل به او ، احترام بگذارند...از خودگذشتگی و فداکاری که تبدیل به وظیفه شده بود، چنان اندوهی بر دلش گذاشته بود که هیچ چیز خوشحالش نمی کرد.تصمیم گرفت..اول از همه با خودش جنگید برای اینکه به خود بفهماند که همیشه مهربان بودن، در دسترس بودن، فداکاری و از خودگذشتگی، خوب نیست...دختر جان، اول به فکر خودت باش.دختر جان، با آدم های که به احساس تو ضربه زدن، خداحافظی کن.یک خداحافظی ابدی..دختر جان، از این به بعد آن طوری که دلت میخواهد زندگی کن.و حالا ..او خوشحال است..خود را حتی از اسارت دوستی های به ظاهر قدیمی و چندین ساله ،ولی پوچ، رها کرده...او خودشحال است...

برچسب: نویسنده: کیانوش دادخواه تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 9:26

بنظرم آدم، بیدلیل به کسی فکر نمیکنه، بیدلیل کسی رو دوست نداره، بیدلیل کسی رو فراموش نمیکنه. بعضی از آدما، بدون اینکه خودشون بدونن خوبن، بدون اینکه حرف بزنی، حالت رو میفهمن، بدون اینکه لمسشون کنی، حست میکنن. بعضیا مرز آدم بودن رو رد میکنن، واسه همینه که ابدی میشن.گاهی وقتا که دلم میگیره، به تو فکر میکنم، به خودم. به اينكه چرا دلتنگی هیچ راه درمانی نداره.بعضی وقتا که دلم میگیره، پشت پنجره میشینم، بغض میکنم، به آسمون خیره میشم، شاید اونجا دوباره پیدات کنم. میگن خدا بزرگه؟ نه!؟هروقت بیهوا یه یادت میافتم، به این فکر می کنم که شاید...شايد دلت برام تنگ شده باشه.بعضی از آدما همیشه هستن، حتی اگه رفته باشن.

برچسب: نویسنده: کیانوش دادخواه تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 9:26

دهه شصتی های عزیز و دهه های مثل ما...البته که نمی خواهم جمع بندی کنم، چون همیشه ، انسان هایی قوی و خارق العاده ای هم وجود دارند، که از پس بدترین شرایط برآمده اند..اما در شرایط مشابه آزمایشگاهی ( ببخشید زندگی و دوران سیاه مدرسه) معمولا با خروجیآدمهایی ترسو و پر از استرس ، گاها با تپش قلب ، ( قبل از وقوع اتفاق) روبرو هستیم...دختر بچه ی هشت ساله ای را تصور کنید. که در کلاس دوم دبستان مشغول تحصیل است.از آن اخم های معلم و صدای تحکم آمیز و بدون احساس ناظم و آن خط کش بلند سر کلاسکه بگذریم،آن گوشه حیاط ، یک در آهنگی زنگ زده هستکه پله های دارد به طرف زیر زمین که انتهای آن بخاطر تاریکی معلوم نیست..اولین بار قصه ی آدم و حوا را در صف کلاس دوم ، شنیدم.البته که آن قدر موضوع مهمی بود که ما را مجبور کردن ، روی زمین بنشینیم...بگذریم...از آن زیر زمین مخوف بگویم که به «سیاه چال» معروف بود..تمام آن سالهایی که در آن شکنجه گاه( ببخشید مدرسه) گذشت، کابوس تبعید شدن به آن سیاه چال را داشتیم...بعدها که بزرگتر شدیم، و جشن نه سالگی را درمرقد مطهر امام گرفتیم و چشممان به معلم های دینی وگوشمان با انتقام های الهی آشنا شد، آن سیاه چاله را فراموش کردیم و در پله های وحشت بالاتری ، طی مسیر می کردیم... کاش در جایی زندگی می کردیم، که حداقل به کودکانمان از صلح و دوستی و زیبایی می گفتیم.. کاش به جای زنگ دعای زیارت فلان و بسان واردوی فلان شهر زیارتی و... به مزرعه حیوانات می رفتیمو به جای آتش زدن پرچم فلان کشور ، در بیست و دوم بهمن ماه، روزنامه دیواری بزرگی از تمام پرچم ها و کشور ها به رسم صلح و دوستیمی کشیدیم...و بجای تکرار طوطی وار مزخرف ترین آهنگ ها که می گفت: خون جوانان ما، می چکد از چنگ

برچسب: نویسنده: کیانوش دادخواه تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 9:26

صفحه بندی